با عصبانیت به من خیره شده بود. ترس داشت وادارش میکرد ماشه را فشار دهد. از چشمانش پیدا بود تردیدی در خودکشی ندارد. لوله ی اسلحه را زیر چانه اش گذاشت. به من نگاه کرد. چشم از چشمانم بر نمی داشت. نظرش را عوض کرد. اسلحه را روبه رویم گرفت. شلیک کرد. آیینه شکست.