تبليغاتX
بدون مرز
دست خط افکارم


منصرف

با عصبانیت به من خیره شده بود. ترس داشت وادارش میکرد ماشه را فشار دهد. از چشمانش پیدا بود تردیدی در خودکشی ندارد.  لوله ی اسلحه را زیر چانه اش گذاشت. به من نگاه کرد. چشم از چشمانم بر نمی داشت. نظرش را عوض کرد. اسلحه را روبه رویم گرفت. شلیک کرد. آیینه شکست.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام اردیبهشت 1385ساعت 16:23  توسط کارو شیخ  |