تبليغاتX
بدون مرز
دست خط افکارم


 

 

۱۰ نفر در اتاق نشسته بودند. پنجره با باد صدا و از نایلون ندا میداد. تابلوی دختری نیمه لخت کج بر روی دیوار کج اتاق ۱۰ نفری با سنجاق چسپانیده شده بود. من یاد روزی افتادم که او آمد و نوشته هایم را دید. کتاب بوف کور صادق هدایت را جلو دستم گذاشت و گفت: هیچی نفهمیدم. پنجره را باز کردم و گلدان را داخل آوردم و سرم را تا یقه ی پیرهنم بیرون بردم.  ۹ نفر به یاد روزی بودند که بعد از نشان دادن نوشته هایشان خود را حلق آویز کرده بودند. من شهر و میدانها و پسرک های سیگار فروش را جا گذاشتم. در سلیمانیه پیش مردی ایرانی نگهبان گندمزار خانمش شدم. بعد از دو سال نگهبانی گندمزار زن مرد ایرانی را ترک کردم.  گلدان را در دست و به شهر نفهمهای یکدیگر نشناس رفتم. پنجره را بستم و گلدان را فروختم. با  پولش ۱۰۷ ترانه و بسته ای سیگار خریدم. باران ماشینها را کثیف و ذهن مردم را لجنمال می کرد. مانکنها سوار بر اشترها با بارهای چند تنی سردرگمی به سوی پوست مدرنیزم در حرکت بودند. ۱۰نفر در اتاق خالی بود. تابلوی نیمه لخت ـ خود را پوشانیده و در سجده به ترانه های من گوش میداد و به گلدان خیره شده بود. سیاست مادران را با مهریه ی وطن بر پسرانشان ............ 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 19:2  توسط کارو شیخ  |