عمر کالسکه ای لنگان
رویایی بودن شب
در
آغوش دیوانگی
کشتی نوح
عصای این زمان
تکراری بودن یعقوب
به دنبال یوسف
دوست داشتن و طاعون
برادر ناتنی اند
در دیاری که مرگ=نان
شریعت=روزه گرفتن
من
شعر بلد نیستم
آن مرد درو می کند
باران نبارد
خشک سالی است
گرسنگی است گرسنگی
لالایی شبهای من
من
گرسنگی را می پذیرم و تن نفروشم به نانداران بی عشق.
دستان کوچکم را در دستهای بزرگ مردان کمونیست خواهم گذاشت و
دنیایی را که در آن برابری معنا بیابد خواهیم ساخت.
با اندیشه ی لطیفم، خواهم ایستاد
در برابر دشمنان و غارتگران فکر انسانی.
آینده را میخواهم.
مادر
نه !
نگو این دختر
دختر شب است و
خانه به در
نه !
نگو پیمان شکن است و
جای خوابش
سینه ی هر رهگذر
اندی بیش نمی پاید
فرزندش می گویدش
مادر